باید این بار به تو حرف دلم را بزنم "زهراضیایی"
موج برداشته دریای دلم ، می شکنمباید اینبار به تو حرف دلم را بزنمباید اقرار کنم مهرتو در جان من استآن که جانش به وفای تو گره خورده منملب فروبسته ، نگفتم که تو در این همه سالشده بودی نفسم ، هستیِ من ،جان و تنمباتو ای ماه ، چه شبها که سفر داشته اممن در آغوش تو در فکر شکوفا شدنممستم از بوی دلاویز تو تا ...
غزلی بر وزن مفاعلاتن مفاعلاتن مفاعلاتن مفاعلاتن
خمیده ام زیربارعشقی که ازدل من خبر نداردبه خاک مرگم نشانده اما در او نگاهم اثرنداردخبر ندارد که شاعری از دیار زاینده رود هردمدلش پر ازشعر عاشقانه ولی سرش شور وشرنداردنه آب می خواهم ونه دانه،درآرزوی ف
چه سرنوشت قشنگی برای ما دونفر
چه سرنوشت قشنگی برای ما دو نفربه دست عشق رقم زد خدای ما دو نفرهمان خدا که دلش مثل آرزو زیباستهمیشه داشت عزیزم هوای ما دونفردوباره سبز شد آن ریشه های خشکیده!به همسرایی باران به پای ما دو نفرگذشت دوره
همین که بی تو نفس می کشم غم انگیز است
بیا که حال و هوایم شبیه پاییز است همین, که بی تو نفس می کشم غم انگیز, است بیاکه اینهمه خنجر ، مرا به خون غلتاندهجوم خاطره هایت سپاه چنگیز است جوانه های وجودم یکی یکی پژمردبه خارهای خیالت دلم گلاویز است ه
از من خسته ای
خوب می دانم که از "بامن نشستن" خسته, ایآری از این خانه واین کوی وبرزن خسته, ای سخت دلتنگم ، ولی افسوس می دانم هنوزاز من دیوانه ی عاشق ! شدیدا خسته, ای بی تو طوفانی ترین پاییز را سر می کنمشک ندارم مثل باغ
جرات سفر
تو مثل رود به من جرأت سفر دادیبه سنگ ِ خسته ی افسرده بال و پر دادی هزار چشمه ی روشن به من عطا کردیشب سیاه مرا مژده ی سحر دادی همین که صبح دمید از کرانه های دلمچه شد که از شب ِ این عاشقی خبر دادی تو در
در عاشقی به اوج زلالی رسیده ام
در عاشقی, به اوج زلالی, رسیده, امبی بال وپر به مرز رهایی پریده ام وقت سحر به تابش یک وحی ناگهانبا آخرین نفس ، قفسم را دریده ام حالا در آستانه ی یک فصل برترمچون فصل پنجمی که به دنیا ندیده ام در نقطه ی تلاقی دریا و آسمانطعم زلال زنده شدن را چشیده ام حالا که چشمه نوش بهارم به " سرّ عشق"درمرغزار ِ عشق و...
پیش از این دلبستگی ها آبرویی داشتم
پیش از این دلبستگی, ها آبرویی, داشتم, گرچه بودم غنچه اما رنگ و رویی داشتم, گرچه عشق آمد شبیه آتشی درباغ دل باز با این شعله ها حال نکویی داشتم, حال خوبم را نگفتم با کسی ، جز آینه چون صدف در سینه ام راز مگو
من در آئینه ماه می بینم
من در آئینه, ماه می بینم,دختر پادشاه می بینم, نکند در نگاه دلتنگی،بازهم اشتباه می بینم, وه ! عجیب است این همه شادیعشق را روبه راه می بینم, چشمهایم درست می بینند!صحنه ای دل بخواه می بینم, خواب و بیداری ام م
طلوع قشنگ
توآن طلوع, قشنگ,ی به صبح آزادیکه عاشقانه به من درس زندگی دادی شبیه آینه ای آمدی به دیدارم شبیه چشمه پاکی به قلب آبادی به هر نفس که توباشی همیشه خوشبختمکه مثل قرعه ی شادی به نامم افتادی نشسته بر دل وجانم چه شوق شیرینیبه بیستون ِِ وجودم طنین فرهادی به بغض سرد زمستان تویی که خورشیدیتوئی که بهمن دل را ه...
چشمان تو لبریزترین چشمه ی دنیاست
چشمان, تو لبریز ترین چشمه, ی دنیاست,این چشمه, به افسونگری ِ پهنه ی دریاست چون مست در این چشمه, شدم ،خوب ندیدم یک فاجعه در پشت همین همهمه برپاست از فتنه ی سبزی که به پا کرد نگاهتفهمیده دلم امن ترین نقطه همین جاست بگذار که از عشق تو آواز بخوانممن قویم و آغوش تو دریای تماشاست در خلوت شبهای سیاهم ، که غ...
زنده به گور
آخر مرا به ترک تو مجبور می کنندیعنی که زنده, زنده, مرا گور می کنند محروم می کنند مرا از نگاه عشقاز موج های آبی او دور می کنند روزی مرا بخاطر این دوست داشتنتبر دار اشتیاق تو ، منصور می کنند گاهی میان کوچ
عزیز بودی و گویا عزیزتر شده ای
عزیز, بودی, و گویا, عزیز, تر شده ایچه کرده ام که تو اینقدر خیره سر شده ای! چه غنچه ها که شکفتند در وجودم سرخاز آن زمان که تو ای عشق ، شعله ور شده ای از آن زمان که شنیدم مرا نمی خواهیبه تار وپود وجودم چه ف
شکی نیست
تو دنیای مرا زیبا نخواهی دید ، شکی نیست,!مرا دیوانه می پنداری و نومید ! شکی نیست,! تو هم فهمیده ای این روزها همرنگ پاییزممرا از باغ تنهایی نخواهی چید شکی نیست, صداقت مایه ی ننگ است وقتی عشق نیرنگ استشما
مرا نم نم بخوان تا عشق تا فردای باران ها
مرا نم نم بخوان, تا عشق تا فردای, باران, هاکه من از تشنگی ، لبریزم ای دریای باران, ها صفای چشم های نیلی ات را آرزومندمبهشت آنجاست ، آنجا ... غرق در رؤیای باران, ها به دادم می رسی آیا در این شبهای پاییزیکه
اسیرم کرد آخر چشمهای مثل جادویت
اسیرم, کرد آخر چشم های مثل جادویت,پلنگ پرغرورم را به خاک افکند آهویت دلم می خواست می بردی مرا تا قلعه بختتبرای دیدن اوج شکوه و برج و بارویت به رویم بسته ای آغوش خود را باز کن شایدنفس هایم بگیرد عطر احساسات ِ شب بویت حضورت دردلم روشن تر ازمهر است تا هستم تو فانوس منی ای چشم هایم محو سوسویت گل سرخ آمد...
کاش می گفتی چرا از عشق نفرت داشتی * زهراضیایی*
کاش می گفتی چرا از عشق وحشت داشتی!یا چرا در سینه ات یک عمر نفرت کاشتی! کاش این نامهربانی سهم چشمانم نبود،ازتو که یک روز قلب مهربانی داشتیگرچه فهمیدی که تنهایی عذابم می دهدبازهم در کنج تنهایی مرابگذاشتی هیچ پرسیدی چرا سر در گریبانی مدام؟باری از این شانه های ناتوان برداشتی؟ گفته بودم بی تو می میرم نکر...
اولین مرتبه ای بود که اوناز نکرد * زهراضیایی*
اولین مرتبه ای بود که اوناز نکرد!وبه صد حیله مرا از سر خود بازنکرد شوق باریدن باران به تن آینه داشتشرم آئینه ولی پنجره را باز نکرداولین مرتبه ای بود که بوسید مرابی پروبال مرا راهی پرواز نکرد مثل یک صاعقه افتاد به جانم چشمشبا نگاهی که مرا ساده برانداز نکرد خنده هایش شب اندوه مرا روشن کردباورم نیست که...
دربال وپر من تب پرواز نمانده )زهراضیایی (
در بال وپرمن تب پرواز نماندهحتی خبر از پنجره ای باز نمانده درچشمه ی نوشین وگوارای خیالمتصویر فریبای تو طناز نماندهبا چک چک غم های تو خیس،است نگاهمافسوس ...مرا قدرت ابراز نمانده با خش خش هر برگ تنم زیر قدم هاتدیدی که برایم نفسی باز نمانده دل تنگ ترین دانه ی خوش رنگ انارمدر قلب ترک خورده ی من راز نمان...
دیگر از عاشقی احساس رضایت نکنم * زهراضیایی*
دیگر از عاشقی احساس رضایت نکنم" از صدای سخن عشق " حکایت نکنم کاش می شد غم پنهان مرا می دیدیتامگر در تن این شهر ، سرایت نکنمدیگر از فاصله ها سخت به تنگ آمده امکاش می شد که از این لحظه رعایت نکنم حرف چشمان تو رویای همه شاعره هاستتا به کی باید از این درد شکایت نکنم ! عهدکردم که اگر مهر تو از سینه نرفتد...